ثنای عزیزم.خانم مربی بهتون گفته بود که با چیزای دور ریختنی کاردستی درست کنید و بیارید.هفته ی پیش که بابارضا نبود ،من و شما باکمک هم با مقوای جای ویفر و صدفهات و پنبه این کاردستی رو درست کردیم.چقدر لذت بردی و فردا صبح تا صدات زدم و گفتم که امروز باید کاردستیت رو ببری، زودی بیدار شدی و با ذوق و شوق راهی شدی.عزیزدلم من هر کاری میکنم تا لبخند روی لبهای قشنگت بشینه.دوستت دارم دیروز همراه بابا رفتی سالن فوتبال.شما و پرهام دوچرخه هاتون رو هم بردین تا بازی کنید.اما به گفته ی خودت ،فقط یه دور زدین و همش یه بازی دیگه کردین.وقتی برگشتین و ازت پرسیدم که سیر دل دوچرخه بازی کردین یا نه؟!در جوابم گفتی که :نه فقط یه دور و بعدش دستی به شکمت (که ماشاال...